تبليغاتX
عروسک کوکی

عروسک کوکی

آغاز

بي گاهان

به غربت

به زماني كه خود در نرسيده بود -

 

چنين زاده شدم در بيشه جانوران و سنگ،

و قلبم

در خلاء

تپيدن آغاز كرد

***

گهواره تكرار را ترك گفتم

در سرزميني بي پرنده و بي بهار

 

نخستين سفرم باز آمدن بود ازچشم اندازهاي اميد فرساي ماسه و خار،

بي آن كه با نخستين قدم هاي نا آزموده نوپائي خويش

به راهي دور رفته باشم

 

نخستين سفرم

باز آمدن بود

***

دور دست

اميدي نمي آموخت

لرزان

بر پاهاي نوراه

رو در افق سوزان ايستادم

دريافتم كه بشارتي نيست

چرا كه سرابي در ميانه بود

***

دور دست اميدي نمي آموخت

دانستم كه بشارتي نيست:

اين بي كرانه

زنداني چندان عظيم بود

كه روح

از شرم ناتواني

دراشك

پنهان مي شد

 

« احمد شاملو »

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم فروردین 1385ساعت 17:47  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

فال حافظ 85

بتى دارم كه گرد گل ز سنبل سايبان دارد

بهار عارضش خطی به خون ارغوان دارد

غبار خط بپوشانید خورشید رخش یا رب

حیات جاودانش ده كه حسن جاودان دارد

چو عاشق مي شدم گفتم كه بردم گوهر مقصود

ندانستم كه این دریا چه موج خون فشان دارد

چو در رویت بخندد گل نشو در دامش ای بلبل

كه بر گل اعتمادی نیست گر حسن جهان دارد

خدا را داد من بستان از او ای شحنه ي مجلس

كه مي با دیگران خوردست و با من سر گران دارد

ز خوف هجرم ایمن كن اگر امید آن داري

كه از چشم بد انديشان خدایت در امان دارد

به فتراک ار همی بندي خدا را زو د صيدم كن

كه آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد

ز چشمت جان نشاید برد كز هر سو كه مي بینم

كمين از گوشه ای کردست و تيري در كمان دارد

بيفشان جرعه ای بر خاك و حال اهل شوکت بین

كه از جمشید و كيخسرو هزاران داستان دارد

چه عذر بخت خود گویم كه آن عیار شهر آشوب

بتلخي كشت حافظ را و شكّر در دهان دارد

 

«حافظ»

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 11:37  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

نوسال یا نوروز

يه سال ديگه گذشت، يه باهار ديگه، يه تابستون ديگه، يه خزان ديگه، يه زمستون ديگه و خيلي ديگه هاي ديگه.

سال نو تكراريتون مبارك.

خوش باشين.

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم فروردین 1385ساعت 10:32  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

چرشنبه لر شاد اولسون

بایرام ایلی چارداخلاری ییخاندا

نوروز گولی، قارچیچکی، آچاندا

آغ بولوتلار کوینکلرین سیخاندا

بیزدن ده بیر یاد الین ساغ اولسون

دردلریمیز دیکلسین، داغ اولسون

 

بایرامیدی، گئجه گوشی اوخوردی

آداخلی قیز بیگ جورابین توخوردی

هر کس شالین بیر باجادان سوخوردی

آی نه گوزل قایدادی شال ساللاماق

بیگ شالینا بایراملیغین باغلاماق!

 

شال ایسته دیم منده، اوئده آغلادیم

بیر شال آلیب، تئز بئلیمه باغلادیم

غلام گیله قاشدیم شالی ساللادیم

فاطما خالا منه جوراب باغلادی

خان ننه می یادا سالیب آغلادی

 

بایرام اولوب، قیزیل پالچیق ازللر

ناقیش ووروب، اتاقلاری بزللر

دوزمه لری تاقچالارا دوزللر

قیز گلینین فندقچاسی، حناسی

قایناناسی هوسله نر آناسی

 

باکی چی نین سوزی، سووی، کاغیذی

اینکلرین بولاماسی، آغوزی

چر شنبه نین گیردکانی، مویزی

قیزلار دییر:« آتیل ماتیل چرشنبه

آینا تکین بختیم آچیل چرشنبه»

 

حیدر بابا، ننه قیزین گوزلری

رخشنده نین شیرین شیرین سوزلری

ترکی ددیم اوخوسونلار اوزلری

بیلسینلر کی آدام گدر آد قالار

یاخشی-پیسدن آغیزدا بیر داد قالار

 

حیدر بابا، آغاجلارون اوجالدی

آمما حییف جاوانلارون قوجالدی

توخلیلارون آریخلییب، آجالدی

کؤلگه دوندی، گون باتدی، قاش قرلدی

قوشلار گوزی قارانلیقدا برلدی

 

حیدر بابا، دونیا یالان دونیادی

سولیماندان، نوحدان قالان دونیادی

اوغول دوغان، درده سالان دونیادی

هر کیمسیه هر نه وریب آلیبدی

افلاطوننان بیر قوری آد قالیبدی

 

(حیدر بابا، شهریار)

 

اینا رو از اشعار ترکی شهریار گلچین کردم

امیدوارم خوشتون بیاد

چارشنبه سوری تونم مبارک

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 16:42  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

صبر خدا

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

همان یک لحظه اول

که اول ظلم را میدیدم از مخلوق بی وجدان

جهان را با همه زیبائی و زشتی بروی یکدگر ویرانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم که میدیم

یکی لرزان و عریان دیگری پوشیده از صد جامه رنگین

زمین و آسمان را واژگون مستانه می کردم

 

عجب صبری خدا دارد

 اگر من جای او بودم

برای خاطر تنها یکی مجنون سرگردان بی سامان

هزاران لیلی ناز آفرین را کو به کو آواره و دیوانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد

اگر من جای او بودم

بگرد شمع سوزان دل عشاق سرگردان

سراپای وجود بی وفا معشوق را پروانه میکردم

 

عجب صبری خدا دارد

چرا من جای او باشم

همین بهتر که او خود جای خود بنشسته

 و تاب تماشای تمام زشتکاریهای این مخلوق را دارد

وگرنه من بجای او چو بودم

یک نفس کی عادلانه سازش با جاهل و فرزانه می کردم

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 16:34  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

باور کنید که حقیقت وجود دارد حتی اگر نخواهیدش

دیگر تمام شد، دیگر همه چیز تمام شد

همیشه زودتر از آنکه فکرش را بکنی اتفاق می افتد

آن روز 24 فروردین بود. باید 24 فروردین نام گذاشت. باید نوشت بر زیر هر کاغذ «24 فروردین» نام: « سالروز وفات یا بهتر است بگویم مرگ، سالروز مرگ سلامم، سلامی که هیچگاه جوابش را ندید و به انتظار نشست، لحظه ها، دقیقه ها، ساعت ها، روزها و بعد از 44 روز سالها.

آن گوشه هایی از زندگی که فریب در ها ثانیه اش متولد می شد. فریب اینکه روزی با 4 حرف جوابی به آن 5 حرف داده شود. 4 حرف به نام سلام.

دیگر همه چیز تمام شد. دیگر باید باور کرد که باورم نکردند.

بعد از 4 سال در روزی شبیه 44 روز آینده در 24/1/84 منتظر 4 حرف ماندم اما او هیچگاه نیامد.

ایمان آوردم که 4 عدد خوبیست و فهمیدم که 124 عددی مقدس است.

 

باور داشته باشید به حقیقت.

 

« بخشی ازخاطرات Araz Goomoosh gool »

+ نوشته شده در  پنجشنبه یازدهم اسفند 1384ساعت 18:1  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

شب می شود . . .

اینم معنی این شعر پایینی:

 

شب می شود ، آن هنگام که سیاهی ها از آسمان می چکند

و صدای قدم قدم ژاندارم ها می آید (  هنگامی که ژاندارم ها قدم به قدم می گردند )

هنگامی که گلهای پژمرده و مدفون به زیر  برف را می بینم

هوس بغل کردن و بوسیدنشان می کنم . ( بغل کردن و بوسیدنم می آید 1 کاربرد چنین افعالی در فارسی بسیار کم است )

انگار از آسمان به جای برف ، خون می بارد .

به زیر برف کودکی از سرما گریه می کند .

با چشم های گریانش نگاهم می کند

اشک های جاریش را می خواهم بنوشم ( نوشیدنم می آید )

آری در میان چنین ظلماتی

ژاندارم ها قدم به قدم می گردند

یار در خواب و باز من در پنجره ام

خورشیدی را که قرار است متولد شود می خواهم ببینم ( دیدنم می آید )
+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 18:26  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

karanlik

 

Akşam olur karanlıklar çökende

Devriyeler adım adım gezende

Kar kaplamış solmuş güller göremde

Sarılıp dallarına öpesim geliyor

Sanki gökten kar yerine kan yağıyor

Kar altında üşümüş bir çocuk ağlıyor

Yaşlı gözleriyle bana bakıyor

Akan gözyaşını içesim geliyor

İşte böyle karanlıklar içinde

Devriyeler adım adım gezende

Yar uykuda ben yine pencerede

 Dogacak gunesi goresim geliyor

 

 

 

(Ahmet Kaya)

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 18:3  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

شمع و پروانه یا پروانه و شمع

دلم می گیرد از این وضع خونبار

به چشمانم دو حلقه آب شفاف

که نام آن دو حلقه اشک باشد

گره کرده سراسر دید من را

به روی خود که امشب ترک کردم

همه خوب و خوشی های دلم را

نمی دانم چگونه چشم دوزم

به هنگامی که تو خود را ز من دور

نمودی تا شوم رسوا و رنجور

منم آن شمع محزون و یگانه

که در ظلمت بسوزد تا نماند

در این حسرت سرای ماتم آلود

تو آن پروانه باشی گر برایم

نخواهم تا بسوزی با سر و دست

تو یار من نبودی ای گل من

منم بلبل نباشم کز غم خود

هزاران نالم و یارت نباشم

تو گر شمعی منم پروانه باشم

خدا را تو بشو شمع و منم آن،

بسوزم تا به پایان بین تو جان را

اگر شمعی درون آب افتد

تمامی آن نباشد روشناییش

ولی هر کو بسوزد جان و دل را

نتاند تا آب باشد به یاریش

تو خود دانی که من پروا ندارم

که آتش باشم و یارت بباشم

اگر سوزم برای توست ای گل

تصور تو نکن یک روز باشد

که آتش باشم و یارت نباشم

خدا را گر شبی شمع تو باشم

و تو پروانه سوزان نباشی

نخواهم آب تا بر سر بریزم

که یک روزی تمامم ناشود نور

بسوزم من، بسوزم من، که در دور

تو بینی نور من کم نور و مظلوم

به پایان می رسد آن آرزویم

چون از پیشم برفت آن آرزویم

 

(ag)

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم اسفند 1384ساعت 18:27  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

درآمد

تو به من خنديدي

 و نمي دانستي

 من به چه دلهره از باغچه همسايه

 سيب را دزديم

 باغبان از پي من تند دويد

 سيب را دست تو ديد

 غضب آلوده به من كرد نگاه

سيب دندان زده از دست تو افتاد به خاك

 و تو رفتي و هنوز

 سالهاست كه در گوش من آرام آرام

 خش خش گام تو تكرار كنان

 مي دهد آزارم

 و من انديشه كنان غرق اين پندارم

 كه چرا

خانه ی کوچک ما سیب نداشت ... 

 

                                                                                                       حمید مصدق

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم بهمن 1384ساعت 18:39  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

زود قضاوت نکنیم!!

پسر بچه ای وارد بستنی فروشی شد و پشت میزی نشست. پیش خدمت یک لیوان آب برایش آورد. پسر پرسید یک بستنی میوه ای چند است؟ پیشخدمت جواب داد: 50 سنت.

پسر بچه دستش را در جیبش برد و شروع به شمردن کرد بعد پرسید: یک بستنی ساده چند است؟ پیشخدمت با عصبانیت پاسخ داد: 35 سنت.

پسر دوباره سکه هایش را شمرد و گفت: لطفا یک بستنی ساده.

پیشخدمت بستنی را آورد و رفت.

پسرک نیز پس از خوردن بستنی پول را به صندوق پرداخت و رفت.

وقتی پیشخدمت برگشت از آنچه دید شوکه شد. آنجا روی میز کنار ظرف خالی بستنی 2 سکه 5 سنتی و 5 سکه 1 سنتی گذاشته شده بود. برای انعام پیشخدمت!!

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم بهمن 1384ساعت 16:43  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

السلام علیک یا ابا عبد الله الحسین

امروز عصر جمعه ی دلگیریه این بارونم دلگیر ترش می کنه. به قول فروغ که میگه:

(( جمعه ی دلگیر     جمعه ی ساکت    جمعه ی متروک   ..... ))

منم یکی دیگه میگم: جمعه ی منفور    جمعه ی مغرور    جمعه ی مظلوم

مظلوم. موضوعه خوبیه:

قربان رفت. غدیر رفت. عید رفت. و حالا نوبت محرم و عاشوراست. محرمی که در ظاهر خیلی مهمه ولی باطنشو برای این مردم از دست داده.

متأسفانه مرگ بیشتر از تولد برای همه مهم شده. وقتی یه امامی شهید میشه تو تلوزیون عزا می گیرن ولی وقتی همون امام به دنیا میاد فقط اول اخبار گوینده می گه: سالگرد ولادت فلان امامو تبریک میگیم. چرا باید این طوری باشه.

تولد مهمتر از مرگه چون اگه تولد نباشه مرگم وجود نداره.

تولد آغاز یک مصیبته که تو این دنیا بهش دچار می شیم ومرگ پایان اون.

ولی مرگ آغاز یه مصیبت بزرگتره کهدیگه تمومی نداره. پس تولد آغاز همه ی مصیبتاس، به خاطر همینه که وقتی یه بچه به دنیا میاد همه می خندن ولی اون خودش گریه میکنه. چون هیشکی بجز خود اون بچه نمی دونه که به کجا اومده.

بگذریم. شهادت امام حسینو از ته دل به همتون تسلیت می گیم.

البته دهه ی فجر هم هست ولی محرمو عاشورا مهمترن. باشه:

دهه ی فجر مبارک (باد؟) اینم به خاطر گل روی شما، باد.

این قالبم تا اطلاع ثانوی به خاطر محرم و عاشورا رو تن وبلاگ می مونه.

 

در ضمن از کسایی که لطف کردن نظر دادن ممنونیم اما اینجاست که شاعر میگه:

((سلامت را نمی خواهند پاسخ گفت

 سرها در گریبان است     

کسی سر بر نیارد کرد و دیدار یاران را

اگر دست محبت سوی کس یازی

به اکراه آورد دست از بغل بیرون

که سرما سخت سوزان است...))

 

+ نوشته شده در  جمعه چهاردهم بهمن 1384ساعت 17:13  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

گل و بلبل

سلام. واسه امروز یه شعری از فریدون مشیری واستون میزاریم ...

من که شخصا از این شعر خیلی خوشم میاد

                      گل و بلبل 

در گلستانی، هنگام خزان

رهگذر بود یکی تازه جوان،

صورتش زیبا، قامت موزون

چهره اش غمزده از سوز درون

دیدگان دوخته بر جنگل و کوه،

دلش افسرده ز فرط اندوه

با چمن سوز دل آغاز نمود

این چنین لب به سخن باز نمود:

گفت: آن دلبر بی مهر و وفا

دوش می گفت به جمع رفقا:

(( در فلان جشن، به دامان چمن

هر که خواهد که برقصد با من،

از برایم، شده گر از دل سنگ

کند آماده گلی سرخ و قشنگ! ))

چه کنم من؟ که در این دشت و دمن

گل سرخی نبود، وای به من!

 

در همانجا، به سر شاخه ی بید

بلبلی حرف جوان را بشنید

دید بیچاره گرفتار غم است،

سخت افسرده ز رنج و الم است

گفت باید دل او شاد کنم،

روحش از قید غم آزاد کنم.

رفت تا بادیه ها پیماید،

گل سرخی به کف آرد، شاید!

جستجو کرد فراوان و چه سود،

که گل سرخ در آن فصل نبود،

هیچ گل در همه گلزار ندید

جز یکی گلبن گلبرگ سپید.

گفت ای مونس جان، یار قشنگ!

گل سرخی ز تو خواهم خون رنگ

هر چه بایست، کنم تسلیمت

بهترین نغمه کنم تقدیمت

 

گفت: (( ای راحت دل، ای بلبل!

آنچنانی که تو می خواهی گل،

قیمتش سخت گران خواهد بود

راستش، قیمت جان خواهد بود ))

 

بلبلک کآمده بود آن همه راه،

بود از محنت عاشق آگاه،

گفت: ((  برخیز که جان خواهم داد

شرف عشق نشان خواهم داد.))

گفت گل: (( سینه به خارم بفشار

تا خلد در دل پر خون تو خار

از دلت خون چو بر این برگ چکید

گل سرخی شود این برگ سپید

سرخ مانند شقایق گردد

لاله گون چون دل عاشق گردد

تا سحر نیز در این شام دراز

نغمه ای ساز کن از آن آواز

شب هوا خوش، همه جا مهتاب است

اینچنین آب و هوا نایاب است!))

 

بلبلک سینه ی خود کرد، سپر

رفت سرمست در آغوش خطر

خار آن گل همه تیز و خون ریز،

رفت اندر دل او خاری تیز

سینه را داد بر آن خار فشار

خون دل کرد بر آن شاخه نثار

برگ گل سرخ شد از خون دلش

مهر بود؛ آری، در آب و گلش

 

شد سحر، بلبل بی برگ و نوا

دگر از درد نمی کرد صدا،

جان به لب، سینه و دل چاک زده

بال و پر بر خس و خاشاک زده

گل به کف، در گل و خون غلط زنان

سوی مأوای جوان گشت روان

 

عاشق زار، در اندیشهی یار

بود تا صبح همانجا بیدار،

بلبل افتاد به پایش، جان داد

گل بدان سوخته ی حیران داد

 

هر که می دید گمانش گل بود،

پاره های جگر بلبل بود،

سوخت بسیار از دلش از غم او

ساعتی داشت به جان ماتم او

بوسه اش داد و وداعی به نگاه

کرد و برداشت گل، افتاد به راه

 

دلش آشفته بد از بیم و امید

رفت تا بر در دلدار رسید،

بنمودش چو گل خوشبو را

دخترک کرد ور انداز او را

قد و بالای جوان را نگریست

گفت: (( افسوس، پزت عالی نیست!

گر چه دم می زنی از مهر و وفا

جامه ات نیست ولی در خور ما!))

 

پشت پا بر دل آن غمزده زد

خنده بر عاشق ماتم زده زد،

طعنه ها بود به هر لبخندش،

کرد پرپر گل و دور افکندش!

 

وای از عاشقی و بخت سیاه

آه از دست پری رویان، آه!

 

( تشنه توفان ۱۳۳۴ )

 

+ نوشته شده در  دوشنبه دهم بهمن 1384ساعت 21:44  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

زندگی سرشار از اماست

 

یکدیگر را دوست بدارید، اما از عشق زنجیر مسازید:

 

بگذارید عشق همچون دریایی مواج میان ساحل های جانتان در تموج و احتزاز باشد.

جامهای یکدیگر را پر کنید اما از یک جام منوشید.

از نان خود به یکدیگر هدیه دهید اما هر دو از یک قرص نان تناول مکنید.

به شادمانی با هم برقصید و آواز بخوانید اما بگذارید هر یک برای خود تنها باشید.

چون سیم های عود که هر یک در مقام خود تنهاست اما همه با هم به یک آهنگ مترنمند.

دلهایتان را به هم بسپارید اما به اسارت یکدیگر ندهید.

زیرا تنها دست زندگیست که می تواند دلهایتان را در خود نگاه دارد.

در کنار هم بایستسد اما نه بسیار نزدیک:

از آنکه ستون های معبد به جدایی بار بهتر کشند،

و بلوط و سرو در سایه ی هم به  کمال رویش نرسند.

 

(جبران خلیل جبران)

+ نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 17:28  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

بالهایت را کجا گذاشتی؟

پرنده بر شانه های انسان نشست. انسان با تعجب رو به پرنده کرد و گفت: اما من درخت نیستم. تو نمی توانی روی شانه های من لانه بسازی.

پرنده گفت: من فرق درخت ها و آدم ها را خوب می دانم اما گاهی پرنده ها را با آدم ها اشتباه می گیرم.

انسان خندید و به نظرش این بزرگترین اشتباه بود.

پرنده گفت: راستی چرا پر زدن را کنار گذاشتی؟

انسان منظور پرنده را نفهمید اما باز خندید.

پرنده گفت: نمی دانی توی آسمان چقدر جای تو خالیست. انسان دیگر نخندید. انگار ته ته خاطراتش چیزی را به یاد آورد. چیزی که نمی دانست چیست. شاید یک آبی دور، یک اوج دوست داشتنی.

پرنده گفت: غیر از تو هم پرنده های دیگری را می شناسم که پر زدن از یادشان رفته است. درست است که پرواز برای پرنده یک ضرورت است اما اگر پرواز نکند فراموشش می کند.

پرنده این را گفت و پر زد. انسان رد پرنده را دنبال کرد و پشمش به یک آبی بزرگ افتاد و به یاد آورد روزی نام این آبی بزرگ آسمان بود و چیزی شبیه دلتنگی توی دلش موج زد.

آن وقت خدا روی شانه های انسان دست گذاشت و گفت: یادت می آید تو را با دو بال و دو پا آفریده بودم؟ زمین و آسمان هر دو برای تو بود. اما تو آسمان را ندیدی.

راستی عزیزم بالهایت را کجا گذاشتی؟

انسان دست بر شانه هایش گذاشت و دو خالی سنگینی را احساس کرد. آنگاه سر در آغوش خدا گذاشت و گریست!!!!!

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام دی 1384ساعت 17:6  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

لیلی نام دیگر آزادیست

دنیا که شروع شد زنجیر نداشت. خدا دنیای بی زنجیر آفرید.

آدم بود که زنجیر ساخت. شیطان کمکش کرد.

دل زنجیر شد. عشق زنجیر شد. دنیا پر از زنجیر شد. و آدمها همه دیوانه  زنجیری.

خدا دنیای بی زنجیر می خواست. اما نام دنیای بی زنجیر بهشت بود.

امتحان آدم از همینجا بود. دستهای شیطان از زنجیر پر بود.

خدا گفت: زنحیرت را پاره کن. شاید نام زنجیر تو عشق است.

یک نفر زنجیرهایش را پاره کرد. نامش را مجنون گذاشتند. مجنون اما نه دیوانه بود و نه زنجیری. این نام را شیطان بر او گذاشت. شیطان آدم را در زنجیر می خواست.

لیلی مجنون را بی زنجیر می خواست. لیلی می دانست خدا چه می خواهد. لیلی کمک کرد تا مجنون زنجیرش را پاره کند. لیلی زنجیر نبود. لیلی نمی خواست زنجیر باشد.

لیلی ماند، زیرا لیلی نام دیگر آزادیست.

امیدوارم همه لیلی باشن نه زنجیر

میلاد حضرت مسیح و پیشاپیش آغاز سال نوی میلادی رو به همتون تبریک میگم.

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 15:39  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

وداع

 

با شب خلوت به خانه مي روم

 گله اي كوچك از سگها بر لاشه ي سياه خيابان مي دوند

 خلوت شب آنها را دنبال مي كند

و سكوت نجواي گامهاشان را مي شويد

من او را به جاي همه بر مي گزينم

و او مي داند كه من راست مي گويم

او همه را به جاي من بر مي گزيند

 و من مي دانم كه همه دروغ مي گويند

چه مي ترسد از راستي و دوست داشته شدن ، سنگدل

بر گزيننده ي دروغها

 صداي گامهاي سكوت را مي شنوم

 خلوتها از با همي سگها به دروغ و درندگي بهترند

 سكوت گريه كرد ديشب

سكوت به خانه ام آمد

 سكوت سرزنشم داد

 و سكوت ساكت ماند سرانجام

 چشمانم را اشك پر كرده است

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم آذر 1384ساعت 17:25  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

زمستان

 

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

سرها در گريبان است

كسي سر بر نيارد كرد پاسخ گفتن و ديدار ياران را

نگه جز پيش پا را ديد ، نتواند

كه ره تاريك و لغزان است

وگر دست محبت سوي كسي يازي

 به اكراه آورد دست از بغل بيرون

 كه سرما سخت سوزان است

مسيحاي جوانمرد من ! اي ترساي پير پيرهن چركين

هوا بس ناجوانمردانه سرد است ... آي

دمت گرم و سرت خوش باد

سلامم را تو پاسخ گوي ، در بگشاي

منم من ، ميهمان هر شبت ، لولي وش مغموم

منم من ، سنگ تيپاخورده ي رنجور

 منم ، دشنام پست آفرينش ، نغمه ي ناجور

نه از رومم ، نه از زنگم ، همان بيرنگ بيرنگم

بيا بگشاي در ، بگشاي ، دلتنگم

حريفا ! ميزبانا ! ميهمان سال و ماهت پشت در چون موج مي لرزد

 تگرگي نيست ، مرگي نيست

صدايي گر شنيدي ، صحبت سرما و دندان است

من امشب آمدستم وام بگزارم

 حسابت را كنار جام بگذارم

چه مي گويي كه بيگه شد ، سحر شد ، بامداد آمد ؟

فريبت مي دهد ، بر آسمان اين سرخي بعد از سحرگه نيست

حريفا ! گوش سرما برده است اين ، يادگار سيلي سرد زمستان است

سلامت را نمي خواهند پاسخ گفت

هوا دلگير ، درها بسته ، سرها در گريبان ، دستها پنهان

نفسها ابر ، دلها خسته و غمگين

درختان اسكلتهاي بلور آجين

زمين دلمرده ، سقف آسمان كوتاه

غبار آلوده مهر و ماه

زمستان است

(مهدی اخوان ثالث)

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم آذر 1384ساعت 23:37  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  | 

عروسک کوکی


بیش از اینها ، آه ، آری


بیش از اینها می توان خاموش ماند


می توان ساعات طولانی


با نگاهی چون نگاه مردگان ، ثابت


خیره شد در دود یک سیگار


خیره شد در شکل یک فنجان


در گلی بیرنگ ، بر قالی


در خطی موهوم ، بر دیوار


می توان فریاد زد


با صدائی سخت کاذب ، سخت بیگانه


دوستت دارم


می توان چون صفر در تفریق و جمع و ضرب


حاصلی پیوسته یکسان داشت


می توان چون آب در گودال خود خشکید


می توان همچون عروسک های کوکی بود


با دو چشم شیشه ای دنیای خود را دید


میتوان با هر فشار هرزهء دستی


بی سبب فریاد کرد و گفت


" آه ، من بسیار خوشبختم "


( فروغ فرخزاد)


سلام و صد سلام بر یاران عروسک کوکی


ما جمع شدیم و این وبلاگ را زدیم تا بیش از این خاموش نمانیم با اینکه


فروغ می گوید: " بیش از اینها می توان خاموش ماند "






این وبلاگ نه برای جنگ بین مردم بلکه برای صلح و دوستی ایجاد شده


" ما برای وصل کردن آمدیم


نی برای فصل کردن آمدیم"


پس امیدواریم این وبلاگ برای شما عزیزان رضایت بخش باشد.


منتظر نظرات گرمتان هستیم.


+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم آذر 1384ساعت 16:27  توسط فرزاد/ رضا/ قادر  |